تبليغاتX
یاد آر ز شمع مرده یاد آر

یاد آر ز شمع مرده یاد آر

 

 تحریم انتخابات به عنوان یکی از اشکال مهم نافرمانی مدنی متضمن وجود احزاب و تشکل هایی است که در صورت کنار گذاشته شدن از بازی قدرت بتوانند به طرق مختلف از جمله برگزاری تجمع و بهر مندی از ابزار رسانه ای خواست های خود را حتی در بیرون از چهارچوب قدرت مسلط مطرح و پی گیری کنند. در نبود احزاب و گروههای این چنینی پشت کردن گروههای ناراضی(اعم از اصلاح طلب و تحول خواه)به معدود امکان های باقی مانده در ساختار سیاسی موجود به چیزی جز حذف کامل این نیروها از عرصه ی سیاسی کشور نمی انجامد. بنابراین در انتخابات شرکت می کنم هرچند همانگونه که دکتر سروش در نامه اش اشاره کرده است:

نیزه بازی اندر این گوهای تنگ /نیزه بازان را همی آرد به ننگ

 انتخاب از میان دو نامزد به اصطلاح اصلاح طلب هم کار ساده ای نیست. دولت آبادی و سروش،عبدی و تاج زاده، مومنی و جلایی پور همه و همه نمونه های برجسته ای هستند که آشکارا  تفاوت دیدگاه و استدلال را در اردوی اصلاح طلبان بازمی تابانند.استدلال هایی که هر کدام در جای خود درنگیدنی و در خور توجه اند. تا آنجا كه در نمونه اي كم نظير در انتخابات اخير حتي شاهد موضع گيري هاي متفاوت هموندان يك تشكل يا سازمان سياسي هستيم.به هر روی مطالبه محورانه ازبرنامه ها و گروه کاری شیخ مهدی کروبی حمایت خواهم کرد. ضمن اینکه در همداستانی با مرتضی اصلاحچی معتقدم نباید نسبت به هیچ یک از این دو نامزد دچار توهم! شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 1:26  توسط کورش جنتی  | 

 

هزار و چهار صد سال است که آیین هایی چون نوروز حتی در غم بار ترین دوران های تاریخ کشورمان به مثابه ی ابزاری سیاسی در برابر فرهنگ های مهاجم و مخرب پاس داشته شده و بدین سان چشم انداز رسیدن به ایرانی آزاد و آباد را در برابر دیدگانمان زنده نگه داشته است و امسال میدانم با فاجعه ای که در آستانه ی این بهار رخ داد دیگر دلی برای شادمانه نوشتن باقی نمانده است با این همه نوروز را شادباش میگویم به کوری چشم آنانی که ما را بی امید می پسندند.

امسال نیز چون همه ی این سالها نوروز را در حالی جشن میگیریم که شماری از دوستانمان دربندند ...این قدر هست که در کنار هفت سین دلهایمان فراموششان نکنیم.

نوروزتان خجسته

 در مرگ امیدرضا میرصیافی

................

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:11  توسط کورش جنتی  | 

 

 

یاران پس از تو جمله به راه تو می روند         شرمنده آنکه ره بر این کاروان ببست

 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 6:54  توسط کورش جنتی 

 

 خسروداد فرمانده ی هوانیروزـ شب ۲۳ بهمن ـ :"چهار بار خواستم او را بکشم،سه بار تردید کردم چون می ترسیدم با مرگ او روسها به ایران حمله کنند و یک بار همه کارها را کردم ولی نشد. میدانستم او ما را مثل سگ خودش ، لاسی، فقط برای پاسبانی از وجود خودش می خواهد، ولی بالاخره معلوم شد لاسی را بیشتر دوست دارد. من شهادت می دهم او خاتم را کشت. می گفت خاتم مغرور شده است. او غرور را در همه ی ما کشت."

ژنرال بازنشسته ی فرانسوی ،سامیلو :" هرگز چنین فرصت نظامی بزرگی در اختیار فرماندهی به کوچکی شاه قرار نداشته است. پدرش ناپلئون را الگوی خود گرفته بود ، ولی شاه حتی نتوانست کاریکاتور فرمانده یکی از ده ها ناو جنگی دوران جنگ جهانی دوم باشد که وقتی موشک به ناوشان می خورد ، کوشش خود را برای نجات کشتی و افراد و محمولات آن به کار می بردند، و خود آخرین کسی بودند که از عرشه سوار بر آخرین قایق نجات می شدند."

هر دو گفتاورد (نقل قول) از کتاب ۲۷۵ روز بازرگان ،مسعود بهنود

 
 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 23:43  توسط کورش جنتی  | 

 

تارنمای  بامداد خبر کوتاه زمانیست که با هدف تقویت جامعه ی مدنی و گسترش عرصه ی عمومی کار خود را آغاز کرده است.در فراز هایی از منشور این پایگاه خبری ـ تحلیلی چنین آمده است:

بامداد خبر، رسانه ای نیست در دست اپوزیسیون برای مبارزه ی مجازی با جمهوری اسلامی . از این دست رسانه ها کم نیستند. بعضی نسبتآ قابل اعتماد و احترامند و برخی در دروغ زنی ، باج گیری و فریبکاری هیچ دست کمی از رسانه های دولتی ندارند. به هر حال ستیزه جویی سیاسی در حیطه ی کار ما نیست.
* بامداد خبر، بنا به باورها و اهدافش نمی تواند وامدار هیچ حزب و گروه سیاسی باشد ، از این رو بامداد خبر ، سخنگو یا پسرعموی هیچ جریان خاص سیاسی نیست و نخواهد شد.
* بامداد خبر برای بده بستانهای حقیر ، باجگیری و ترور شخصیت دیگران نیامده است.

طبیعتآ گردانندگان بامداد خبر به لحاظ سیاسی و فلسفی ،افکار خاص خودشان را دارند( بین ما نیز تنوع وجود دارد) ، ما منکر آن نیستیم که ممکن است افکار سیاسی و معرفتی هر یک از اعضای تحریریه، ناخوداگاه در جهت گیری مطالب ایفای نقش کند ، با اینحال مهم این است که پنجره های بامداد خبر به روی دیگران نیز گشوده است تا با ارسال نقدها و نوشته هایشان فضای گفتگو را چند طرفه و جدی کند. بامداد خبر تمام تلاش خود را به کار خواهد گرفت تا تنوع موجود در جامعه مدنی را بازتاب دهد .

...

 خواندن نقدهای روشنگر و استخواندار فرامرز بیگدلو ، حمیدرضا خادم و دیگر دوستان بر مصاحبه ی موسی غنی نژاد را توصیه می کنم. همان گونه که پیش از این برای فرامرز نوشته بودم با توجه به شرایط پر ابهام کنونی و لزوم باز تعریف بسیاری از مفاهیم ،جریان های مختلف را سخت نیازمند پی گیری چنین بحث هایی در جهت روشن شدن مواضع و مرزبندی های آگاهانه میدانم.

می دانم این خانه از بسیاری ننوشتن رو به بیاتی گذاشته،که بخشی از آن به گرفتاری های شخصی چند ماهه ی اخیر و بخش بزرگتر آن چنانکه مرا می شناسید به تنبلی ذاتی بازمیگردد .بهرحال همان گونه که اشاره کردم، در هیچ شرایطی فرصت خوانش مطالب ارزشمند دیگران را از دست نمی دهم.

آیین جنگ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 11:57  توسط کورش جنتی  | 

 

امروز  هوای دل ما در غم  یاران                    باران نهانی ست که از دیده برون شد

خم بر قدشان از قفس و بند نیامد              تعلیق و اوین است که از شرم زبون شد

ای خصم که از دشمنی ات هیچ نزایید         جز آنکه به آزادگی ام عشق فزون شد

پادافره از این بیش که آوازه ی نامت             همراه به دیوانگی و عجز و جنون شد؟

وان جمع که جمعیت خواب تو پریشید           پیوسته تر از رشته ی زنجیر، کنون شد

 این باده فرو می نرود.کام چه جویی؟          از مستی آن باده که آلوده به خون شد

چون تیرگی شب که نپاید به زمانه               وقتی که سحر از نقب سایه برون شد

این کاخ جفا نیز بریزد  همه از بن               زان گونه که کاشانه ی ضحاک نگون شد

 ...............................

پ ن: دو بیت را از سر مصلحت ! حذف کردم

پیوند در http://azadna.com/spip.php?article468

 در پیوند با همین موضوع دست نوشته های یک دگر اندیش

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 19:35  توسط کورش جنتی  | 

 

فعلن که برایم استراحت اجباری تجویز کرده اند. تا چه پیش آید!احكام جدید انضباطی

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 12:59  توسط کورش جنتی  | 

 

این وبلاگ دیگر هیچ وقت به روز نمی شود!
اعتصاب يک روزه وب لاگ نويسان به خاطر اعدام يعقوب مهرنهاد : "اما من يعقوب مهرنهاد متولد سال ۵۸ شمسی و ساکن ديار مردان و زنان خونگرم و صبور و نوع دوست بلوچستان می باشم و به روز نمودن وبلاگ نيز به دليل مشغله های فراوان در انجمن جوانان صدای عدالت که سازمانی مردمی و غيرحکومتی و برای خدمت به همنوعان و جامعه بشری می باشد..."
اين صدای جوانی وبلاگ نويس بود که در سحرگاه چهاردهم مرداد ماه ۱۳۸۷ در زندان مرکزی زاهدان اعدام گرديد و يگانه جرم او ابراز انديشه و تلاش در جهت حقوق اوليه مردم محروم بلوچ بود ، اما صدای او خاموش نخواهد ماند و ما وبلاگ نويسان ايران با اعتصاب ۱ روزه ی سکوت قلم خود و انتشار اين اعلاميه در در تاريخ پنج شنبه ۱۷ مرداد ماه ۸۷ اعتراض خود را به حکم ناعادلانه او اعلام خواهيم کرد و به ناقاضيانی چون جلاد پرونده يعقوب مهر نهاد هشدار ميدهيم اينگونه با قلم وبلاگ نويسان با تهعد و با وجدان ايران زمين به جدال و دشمنی نپردازند چرا که روزی در پيشگاه مردم ايران در مقابل احکام صادره که مخالف با شرع و انسانيت است جوابگو خواهند شد .
وبلاگ نويسان ايران زمين رونوشت : دبيرخانه مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران
سازمان جهانی نويسندگان
و کليه وبلاگ های ايرانی
پی نوشت :
اتهام یعقوب مهرنهاد را ارتباط با گروه تروریستی جندالله در سیستان و بلوچستان عنوان کردند ، اما هیچگاه سندی دال بر این همکاری ارائه نشد و تمام دادگاههای وی غیر علنی برگزار شد . سه روز است که او آرام برای همیشه خفته است و نام او هم به هزاران شهروند دیگری اضافه شد که "بدون دلیل قانع کننده ای و هیچ سندی " توسط رژیمی که داعیه دار "اسلام " است ، کشته شدند .
 
از فردا بترس آقا مهرداد رحیمی
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:40  توسط کورش جنتی  | 

 

                             

 

"می نویسم تا دانسته شود آزادیخواهان با چه غیرت و پاکدلی می کوشیده اند . می نویسم تا آنان که در این هنگام در تهران و دیگر شهر ها آسوده می زیستند و لی همین که در سایه ی آن کوشش ها و جانبازی ها محمد علی میرزا برافتاد، به یکبار همگی بیرون ریختند و گرد خوان یغما را گرفتند و اندوختند و انباشتند و اکنون هر یکی روزگار بسیار خوشی می دارد، بدانند رنج های چه کسانی را تباه گردانیده اند"

                                                                                    احمد کسری

 پس از سده های چهارم و پنجم هجری و با چیرگی فرهنگی نگرش های صوفیانه و تقدیر گرایانه .فرهنگ گردنفراز و سرخوشانه ایرانی جای خود را به فرهنگ بندگی و سوگواری می سپارد. شاهنامه ی فردوسی را در این دوره می توان بهترین و واپسین ایستگاه  فرهنگ و جهان بینی ایرانی دانست با قهرمانانی برتری جوی و سربلند که رنج و پادافره دو جهان را آسانتر از آن می یابند که دست بر بند نهند. از این پس اما در سایه ی رخوت و خمودگی ناشی از آموزه های فرهنگ و جهان بینی تازه ایرانیان با همه ی پیشینه ی گردنفرازی و برتری جویی به قومی فرمانبردار، سربه راه و صوفی منش تبدیل می شوند. همه چیز در پیوند با آسمان قرار می گیرد و همه چشم ها به راه ناجی می ماند.

 

تاریخ بد پردازاین روزگاران را از هر گوشه ای که بخوانی شاه سلطان حسینی می یابی که برای دفع سپاه دشمن آیت الکرسی می خواند و بر زاینده رود می دمد و فرهنگ پهلوانی و دلیری در این دوران دراز چندان تنک مایه است که چون شیخ نجم الدین کبری از برابر سپاه مغول نمی گریزد نامش را به خاطر می سپاریم . و در این میان بسیار کم اند سربداران و جلال الدین هایی که غرور به بند کشیده شده ی این قوم از رهگذر پردلی هایشان خورش و پرورش یابد. ( اگرچه انگیزش این دلاوری ها نیز نه  نام و ننگ که  امید و وظیفه ای آسمانی بود.)

 

جامعه ی ایرانی از سده ها پیش با چنین فرهنگی زیسته و خو گرفته، در میان دو سنگ آسیاب روزگار می گذرانید. از یک سو سلاطین خودکامه ای که به هر بهانه ای بر جان و داراک مردم دست می انداختند و دیگری پیشوایان دینی که لگام توده را در دست داشته به نام دین مردم را به هر سویی که خواهانش بودند و گاه منفعت شخصی خود را در آن می دیدند می کشاندند.آشکار است برای مردمی  که در میانه ی این دو سنگ آسیاب می زیند مجالی برای چون و چرا در کار حکومت و اندیشیدن در سود و زیان کشور باقی نمی ماند.

 

این معامله تا واپسین سالهای سلطنت ناصرالدین شاه پابرجا بود تا اینکه در این زمان با گسترش ارتباطات میان مردم خاور و باختر ،اصلاحات نیمه تمام قائم مقام، امیر کبیر و میرزا حسین خان سپهسالار،انتشار کتاب هایی چون مسالک المحسنین عبدلرحیم طالبوف و سیاحت نامه ی ابراهیم بیک حاج زین العابدین مراغه ای،ایجاد دبستان(به همت میرزا حسن رشدیه) و مراکز دانش آموزی نوین(چون دارالفنون)، فعالیت روشنفکرانی چون میرزا ملکم خان و سرانجام انتشار روزنامه زمینه هایی از بیداری در جامعه ی خواب زده ی ایرانی به وجود آمد.

 

اندکی پس از آن و در دوران سلطنت مظفرالدین شاه مردم ایران با همراهی یکی از پایگاه های قدرت (روحانیون)در برابر پایگاه  دیگر(دربار)درفش اعتراض افراشتند . در آغاز بیشینه ی روحانیون  که می پنداشتند با لگام خوردن قدرت دربار، سر رشته ی همه ی کارها به یکباره به دست آنان سپرده می شود با این حرکت همدلی نشان میدادند و چنان که گفتیم در صفوف نخستین این جنبش پا در میان داشتند ولی چون معنای مشروطه آشکار شد و دریافتند مردم نه تنها دیگر یوغ خودکامگی را برگرده خود برنمی تابند که خود را از زیر عبای آنان نیز رها می خواهند جز چند تنی ازآنان همچون (شادروان طباطبایی ،بهبهانی و...) دیگران به اردوی استبداد پیوستند .به توپ بسته شدن مجلس و به شهادت رسیدن آزادی خواهانی چون میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل و ملک المتکلمین حاصل این پیوند نامبارک بود.

  

بدینسان،گوهری که پیمان نهاده شده بود به خونش پاسداری کنند در پرتو  بی کفایتی و تعلل مجلسیان  و هم بستگی بدخواهان با کمترین مقاومت از دست رفت و آتش لاف های سرکردگان انجمن شهرها که وعده ی جانبازی ها در راه نگهداشت مشروطه میدادند نیز به پفی خاموش شد. ولی این پایان این فصل از تاریخ ایران نبود زیرا در حالی که خوشبین ترین کسان نیز مشروطه را از دست شده می دانستند و در همان چند روز نخست فضای خود کامگی بار دیگ بر کشور حاکم شده بود در تبریز حماسه ای شکل می گرفت.

 

در این زمان شهر تبریز به دوبخش تقسیم شده  نیمی به پیشوایی دو روحانی شهر حاجی میرزا حسن مجتهد و امام جمعه زیر عنوان اسلامیه به طرفداری از استبداد و بخش دیگربه پشتیبانی انجمن تبریز و پیشوایی ستارخان( کوی امیرخیز) و باقرخان (کوی خیابان) به هواخواهی آزادی سلاح برگرفته می جنگیدند. در روزهای آغازین جنگ ساکنان اسلامیه با همراهی بخشی از لشگرهایی که پیاپی برای سرکوب مجاهدان تبریز از گوشه و کنار کشور گسیل می شد و در مدت یازده ماهی که جنگ ادامه یافت گرداگرد تبریز را در محاصره داشتند توانستند کنترل تمامی کوی های آزادیخواه را در دست گیرند. به جز یکی. امیر خیز. و در اینجا ستارخان درحالی که بیش از 20 تن مجاهد در پیرامون خود نداشت رشته ی ایستادگی را از دست نگذاشته دلیرانه به جنگ می پرداخت. در همین هنگام است که  چون پاختیانوف کونسول روس نزد او رفته و به وی پیشنهاد می کند به زیر پرچم روسیه درآید و از حکومت زینهار خواهد چنین پاسخ می شنود:"من می خواهم هفت دولت زیر بیرق ایران بیاید من زیر بیرق بیگانه نروم"

 

ستار خان در این بزنگاه تاریخی به وارونه ی آنچه دربیشینه ی موارد همسان در تاریخ کشورمان مرسوم است خود را نباخته در سایه ی دلیری و کاردانی خود بار دیگر مجاهدان را گرد خود می آورد وبه همدستی باقر خان و هوشمندی کسانی از انجمنیان چون علی موسیو تمامی شهرهای تبریز را آزاد می کند و ضربان قلب مشروطه ای که در کوی امیرخیز به شماره افتاده بود بار دیگر از رهگذر پایداری سپهسالاران آزادی در سراسر کشور تپیدن می گیرد.ستارخان ، باقرخان و مجاهدان تبریز فارغ از نتیجه ی کوشش هایشان برای ذهنیت جمعی قوم معاصر ایرانی الگویی از گردانگی و دلیری آفریدند. و این میراث گرانبهایی ست که از خود به یادگار گذاشتند تا ذهن روندگانی که از پس آنها پای در راه مبارزه می نهند از داشتن الگوهای ایستادگی و دلیری بی بهره نماند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 16:38  توسط کورش جنتی  | 

 

به گفتی گفتنی ها را قوران قور

سخن گفتی تو از نزدیک و از دور

 

زشیخ و حافظ و ملا* و صوفی

نشاندی در کلامت زیور و نور

 

شکایت ها تو باراندی به جانم

تفو کردی به این گردنده ی کور

 

به من نسبت بدادی بی وفایی

تو نامیدی مرا سرمست و مغرور

 

چنان چون صیت این غم نامه رفته

زبلخ و قونیه تا مرو و لاهور

 

کنون بشنو جوابی را که دیشب

به ساز قافیه کردم برات جور

 

که گر این دل گزیند یار تازه

ز روی معصیت یا از سر شور

 

بدارد حرمت نان و نمک را

به جان شاه و سلطان ، بیک و فغفور*

 

نخواهم من برایت جز نکویی

که باشی در میان همچون گل هور

 

بتابی آنچنان کز مهر رویت

رخ دشمن بگردد تا ابد بور

 

و هر کس بد سگالد بر دل  تو

بجوید گور و گردد طعمه ی مور

 

بگفتم این به رسم یادگاری

برای قور قورک، قوران مقور پور

 

................................................

*  مولانا

 

*  فغفور کلمه ی است پارسی که لقب پادشاه چین بوده است. این واژه از یکی از شاخه های زبان های ایرانی باستان(سغدی) وارد زبان فارسی دری شده است . فغ برابر است با بغ در پهلوی اشکانی ترفانی و فور برابر است با پورپهلوی اشکانی ترفانی= پسر خدا

 

 

آنچه بیش از همه این روزهایم را درگیر خود کرده اختلافات ایجاد شده در بزرگترین تشکل دانشجویی کشور(دفتر تحکیم وحدت ) است. شوربختانه بعضی دوستان به جای اندکی رواداری و گذشتن ازبرخی مواضع خود در جهت حفظ منافع کلی این تشکل آگاهانه یا ناآگاهانه در آتش این اختلافات می دمند بی پروا به این که بر شاخه نشسته بن را می برند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:46  توسط کورش جنتی  |