کلام ایرج جنتی عطایی نگارخانه ی تو در تو ی تصاویر رنگارنگی ست که به خاموشی شنونده دامنی از یاس نورانی می بخشد.در آیینه باران کلام ایرج، انبوهی تصاویر لوندی می کند و این ویژگی گاه به ترانه های او چنان پرو بالی میدهد که تا پشت بام خانه ی آفتاب اوج می گیرد و آن را با شبنم آب پاشی می کند و گاه چندان ظریف و شکننده که با قطره ی اشکی می لرزد و ویران می شود:
" مثل ابریشم تاریک این شب راهه ی روشن
که گر می گیره از خودسوزی شاداب یک آواز
مثل ایینه ی بی نبض این تالاب زنبق پوش
که تن واکرده زیر بارش رگبار موج انداز"
شاعر را اگر کسی بدانیم که با اشیاء پیرامون خود در نوعی رابطه ی حسی و عاطفی قرار میگیرد شاید در میان ترانه سرایان هیچ کس به اندازه ی شهیار قنبری از این توانایی یکی شدن برخوردار نباشد. برای شهیار قنبری کرانمندی ای در گزینش واژگان وجود ندارد تا جایی که وی نورافکن را هم به شعر خود فرا می خواند و چه خوش فرا می خواند " اینک زیر نورافکن اوج شعر من آخرین پرده/ قصه قصه ی مردی که غرورش را رها نکرده" یا از چراغ زنبوری قافیه می سازد"ته این سیاهی بد یه چراغ زنبوریه/ لحظه ی رهایی ما پس چرا اینجوریه!" و گاه دامنه ی این نوآوری ها چندان می شود که از تاب تحمل زبان بیرون است. مثلا آنجا که به جای کنسرت می گوید شب آواز.فکرش را بکنید اگر برنامه ای در روز برگزار شود باید نامش را بگذارند روز آواز!( البته بماند که من موافقم!)
واژگان اما درکلام اردلان دست آموز تر و خانگی تر از آنند که همچون کلام ایرج به سرزمین های دورپرواز خیال و تصاویر پرکشند. و یا چندان گستاخ و بازیگوش که همچون کلام شهیار مرزهای عادت زبان را درنوردند و شنونده را در نشئه ای ناب از تازگی به اوج برسانند. کلام اردلان کلامی است که از محیط زنده ی پیرامون خود توشه می گیرد. اینجایی ست .آشناست .مانندگی ها ، استعارات و نمادها در این کلام بیشتر از آن که ذهنی و پیچیده باشند برون آخته (عینی) اند. و از همین رو می توان با گوشت و پوست خود آنها را دریافت و پسود. چندان که به باور من اگر چه این ویژگیها اردلان سرفراز را از دیدگاه تکنیک و نوآوری در جایگاهی پایین تر ازهمتایان خود قرار می دهد ولی اگر شخص مستعد پذیرش پیام و احساس ترانه باشد کلام اردلان بیش از دو یار خود در جستن راه دل مخاطب کامیاب می شود.
این همه را نوشتم که خیلی وقت بود ننوشته بودم و دیگر اینکه بگویم دیروز در گشت و گذارم در تارنگارستان! به پیوند آهنگ جدیدی از داریوش در تارنگار دزدکی برخوردم. آهنگی به نام راهی از آلبوم معجزه ی خاموش.ترانه ی این آهنگ را اردلان سرفراز سروده است و داریوش در این ترانه از خانه ی زبان اردلان و به میانجی کلام وی رو به فرداها با کلماتی ساده و صمیمی که شناسای غالب ترانه های اردلان است پسر خود را خطاب قرار می دهد :
نفس اگر امان نداد، روی خوشی نشان نداد
رفت و دوباره برنگشت، مرا دوباره جان نداد
دست و زبان من تو باش، نامه رسان من تو باش
حافظه تبار من، نام و نشان من تو باش
پ ن :به شیوه ی آن دوستی که نوشته بود اگر مسعود کیمیایی برفک هم بسازد به تماشایش می نشیند داریوش گوش کردن من هم مرامی است! آهنگ خوب و بد نمی شناسد.