امروز هوای دل ما در غم یاران باران نهانی ست که از دیده برون شد
خم بر قدشان از قفس و بند نیامد تعلیق و اوین است که از شرم زبون شد
ای خصم که از دشمنی ات هیچ نزایید جز آنکه به آزادگی ام عشق فزون شد
پادافره از این بیش که آوازه ی نامت همراه به دیوانگی و عجز و جنون شد؟
وان جمع که جمعیت خواب تو پریشید پیوسته تر از رشته ی زنجیر، کنون شد
این باده فرو می نرود.کام چه جویی؟ از مستی آن باده که آلوده به خون شد
چون تیرگی شب که نپاید به زمانه وقتی که سحر از نقب سایه برون شد
این کاخ جفا نیز بریزد همه از بن زان گونه که کاشانه ی ضحاک نگون شد
...............................
پ ن: دو بیت را از سر مصلحت ! حذف کردم
پیوند در http://azadna.com/spip.php?article468
در پیوند با همین موضوع دست نوشته های یک دگر اندیش